۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه

خلاصه قسمت پانزده جومونگ

. ۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه

جومانگ در حال تمرین تیراندازیه که یون تابال میبیندش و میگه فقط هائه موسو بود


که به این خوبی تیر اندازی میکرد ، جومانگ میکه اون استاد من بوده، و یون تابال جریان تولد سو

و محافظت هائه موسو را واسش میگه


نوکر یون تابال میاد ومیگه شاهزاده میخواد سو روببینه، سو که میبینه جومانگ

ناراحت شده میگه چرا خودش نیومد دیدن من!!


کاهن به یاد میاره که شنگول و منگول گفتن ما کمان رو کشیدم و جومانگ گفت

من اصلا نتونستم به غار برم


نخست وزیر میاد پیش شاه و میگه این یول لی هر چی کاهن هست


دور خودش جمع کرده شاه هم میگه چون من بهش گفتم دیگه با هات مشورت نمیکنم


اینکارو کرده ، نخست وزیر هم میگه نکنه به خاطر اون قضیه هائه موسو هست؟؟؟؟

ملکه که از شاهکارهای بچه هاش خوشحاله قربون صدقه شون میره


دو تا از کاهن ها که ارادت خاصی به ملکه دارن میان پیشش و یکیشون میگه


این مسابقه چرته ، کسی که باید ولی عهد بشه دائه سو هست ملکه هم میگه اره ترو خدا هوای

این دردونه منو داشته باشین

سو میاد ملاقات شاهزاده و بهش برای موفقیتش تبریک میگه اونم یه جعبه


جواهرات بهش میده و میگه این برای تو که زن پولداری هستی چیزی نیست

فقط به عنوان یه نشونه از احساس من قبولش کن!!!


سو به جومانگ میگه اخه تو چته ؟ عین خیالت هم نیست که داداش ها ت

برای کشور چیکار کردن ؟ جومانگ میگه اونا اصل مشکل رو از بین نبردن مشکل ها


رو به صورت سطحی حل کردن و سو با خودش میگه من فکر میکردم این خنگه!!!





جومانگ و دسته نخاله ها میرن خونه دوچی تا بویونگ رو ازاد کنن


دوچی هم میگه خودش و داداش هاش10000سکه داری بده وگرنه برو بعدا بیا


جومانگ به بویونگ میکه من ازادت میکنم و اونم گریه میکنه


شاهزاده پو که موفقیت داداشش ،موفقیت اونو کمرنگ کرده ، بد حال میاد پیش

دوچی و اونم یه دختر زشت رو مینشونه بغل دستش


پو میگه این چیه بگوبویونگ بیاد

بویونگ میاد و شاهزاده بهش دست میزنه که بویونگ میندازدش ا ون طرف


شاهزاده میخواد بویونگ رو بکشه که دوچی قائله رو فیصله میده


کاهن با پو حرف میزنه و میگه واسه چی کمان رو شکستین؟


پو هم بعد از کلی من و من کردن میگه جان خودم ما نبودیم ما اصلا نتونستیم بکشیمش

دوباره کاهن اون دختره رو حاضر میکنه و میگه به سه تاشاهزاده نگاه کن بگو کار کدومشونه



کار دائه سو و پو که نیست ، پس لباس عادی میپوشن و میرن بیرون از قصر


دختره تا جومانگ رو میبینه بهش خیره میشه و بیهوش میشه و چند ثانیه بعد بهوش میاد،


کاهن هم از بالا داره نگاهشون میکنه


جومانگ و رییس سابق زندان میرن پیش یوهوا و اونم ترتیب کارکردن رییس زندان رو در قصر داده



جومانگ یون پال مو و رییس زندان رو باهم اشنا میکنه ، و پست محافظ کارگاه فلزات رو به استاد سابقش میده و اونم طبق معمول غر میزنه


جومانگ همه رو جمع میکنه و میگه ما باید روش ساخت اسلحه پیشرفته رو پیدا کنیم


یو پال مو هم میگه راستش یون تابال به من گفته واسش کار کنم تا اونم در عوضش بهم یاد بده تکنولوژی جدید چیه


شاه به وزیرش میگه بالاخره فهمیدی کی اسلحه ها رو فروخت یا نه؟اونم میگه

در دست بررسیه!!!


دائه سو شک میکنه و به محافظش میگه برو تحقیق کن



اونا هم سرنخ رو پیدا میکنن و دوچی شناسایی میشه


شاهزاد میخواد دوچی رو بکشه که اونم لو میده این قضیه در اصل از کجا اب میخوره



مشاور یون تابال هیون رو صدا میزنه و میگه شنیدم میخواستی بدونی من مردم


یا زنم؟؟ من هم مردم و هم زن و به خاطر همین مسئله از بچگی کسی محلم نمیذاشت

تا اینکه قبل از یون تابال یه نفر منو بزرگ کرد که شکل تو بود

وقتی من به تونگاه میکنم نگاه یه زن به تو رو دارم!!هیون بیچاره هم پا میشه در میره

دائه سو دایی اش و برادرش رو احظار میکنه و کلی دری وری م یگه به دایی اش


میگه حالا این بچه بود این کارو کرد تو نباید جلوش رومیگرفتی؟؟؟


پو میگه ما واسه تو اینکار و کردیم که بهت پول برسونیم

اونم میگه من کی کفتم واسه من اینکارو بکینن؟

اگه شاه بفهمه هممون میمیریم ازشر اونایی که این قضیه رو میدونن خلاص شو

یون پال مو یه شمشیر نشکن میسازه و میخواد به جومانگ نشون بده که ادمهای


شاهزاده بهش حمله میکنن


اون در میره و جومانگ رو میبینه و میگه برو یونسان رو نجات بده


جومانگ نقاب یکی از ادمکش ها روبرمیداره و میشناسه که از ادمهای برادرشه و میره قصر


به داداش هاش میکه اگه دهن منو ببندین خیالی نیست ولی جز من باید دهن


خیلی های دیگه رو ببیندین


از ا ین به بعد اگه با من دربیفتین خودتون بیشتر ضرر میکنین

بعد هم میره ملاقات مادرش


یوهوا میگه از پدر بزرگم شنیدم در کشور گوسان یه کوه نمک هست


جومانگ از هر کی میپرسه کسی از کوه نمک چیزی نشنیده که از اون سه تا

میخواد برن یکی که اهل گوسان هست رو پیدا کنن


وقتی یه نفرپیدا میشه جومانگ میره پیش سو و میگه واست یه معامله جور کردم...

0 نظرات:

ارسال یک نظر