۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

خلاصه قسمت چهل و ششم سریال افسانه جومونگ

. ۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

جومانگ با همه پناهنده هایی که نجات داده تو ی منطقه اکتشافی خودشون ، تمرین نظامی میکنه و اماده جنگ با یه قبیله تو همون نزدیکی میشن


همه واسه حمله کردن نقشه میکشن


جومانگ چند تا اهنگر واسه موپالمو میبره تا زودتر ساختن شمشیرها تموم بشه


و اما بشنوید از مادرشوهر:


یوهوا که خیلی دلش واسه عروسش میسوزه ، جریان حاملگیش رو به شاه میگه بلکه اون یه کاری بکنه


دائه سو هم که دماغش بدجوری سوخته و داره از ته دل میسوزه ، تمام وزیرها و افسرها رو بسیج میکنه تا جومانگ رو پیدا کنن

یکی ازوزیرها میگه سوسونو رو بگیر و بگو میخوای اعدامش کنی ، اینطوری جومانگ رو نشون میده(جالبه اینا هم میدونن که جومانگ واسه زنش کاری نمیکنه)

نخست وزیر عصبانی میشه و ومیگه میخوای ملت دستمون بندازن ؟


دائه سو توی جلسه مشغول نقد کردنه که شاه احظارش میکنه و میخواد که یه سویا رو ازاد کنه


اونم میگه همین که یوهوا رو زندانی نکردم صدات درنیاد!

اما بعد دلش میسوزه و دستور میده یه سویا توی اتاقش زندانی بشه


یوهوا به دیدنش میره و یه کم بهش روحیه میده تا دختره قاچاقی زنده بمونه

ارتش دامول تشکیل میشه و پلاک هاشونم ساخته میشه



سول یانگ که پدر یه سویا رو کشت ، برای فرمانده هیون تو هدیه میبره تا سبلیش رو چرب کنه،اونم واسه خوشایندش میگه بره جومانگ رو بگیر تا دوتایی پدرشو در بیاریم

سول یانگ تو فکر گر فتن جومانگه که چومانگ پیش دستی میکنه و بهش حمله میکنه و خودش و افرادش رو میکشه


بعد هم برای مردم قبیله سخنرانی پر فرازی میکنه که همه قبول میکنن جز ارتشش باشن


پیروزی جومانگ با اومدن یومیول تکمیل میشه و اون به اصرار میخواد توی اردوگاه جومانک بمونه


سوسونو ننه مرده هم که تحت فشار شدید سونگ یانگه میخواد به چولبون حمله کنه اما وقتی فکرشو میکنه که ارتش بویو پشت سونگ یانگه میترسه و میگه من باهاش مسامحه میکنم



اون پیرمرد خرفت هم میگه باید از مقامت استعفا بدی و حق نمک رو هم به ما بدی و پسر عمه ات جای تو رییس بشه!


دائه سو بالاخره جای جومانگ رو پیدا میکنه و واسه سرش نقشه میکشه


دائه سو بین مارمولک ها و ام الشر های قصر میفته و هر کی یه چیزی میگه تا این که زن مارمولکش میگه واسه کشتن جومانگ از بابای من کمک بگیر


روز به روز به افراد جومانگ اضافه میشه و دیگه جای نگه داشتنشون نیست....

جومانگ که موند ه خرج این همه عائله رو چطوری بده با یومیول مشورت میکنه و اونم میگه زمین رو بکنین و دونه بکارین..



دائه سو عنر عنر میره میشه پدرزن عزیزش تو دوتایی برای سر جومانگ نقشه بکشن...

جومانگ که از وجودیه قبیله ای که به شدت با هان دشمنی دارن باخبر میشه، میره سراعشون بلکه اونا هم با هاش متحد بشن


اونا بهش میگن نشون بده چی بارته؟ چی از ما بهتر و بیشتر بلدی تا ما هم تو رو به عنوان کله گندمون انتخاب کنیم

جومانگ هم که بچه پر استعداد، اینا استعداد ها رو، رو میکنه




اونا هم کف زده میشن و قبول میکنن


وقتی میرسن پایگاهشون موسانگ میگه بدبخت شدیم که دائه سو با ارتش اهنی داره میاد

جومانگ واسه دائه سو کمین میکنه

0 نظرات:

ارسال یک نظر