۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه

خلاصه قسمت پنجاه و ششم سریال افسانه جومونگ "بخش اول"

. ۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه
0 نظرات

توی قسمت قبل دیدین که سوسانو و باباش رو با خفت برگردوندن به گیه رو و عمه سو اونو مجبور میکنه که به یه سفر تجاری دیگه بره


از اونجایی که قحطی اومده و همه به گرسنگی افتادن(یادتون باشه که الان 3سال گذشته) سو میگه شمامسئله غذا رو به من بسپارین،میرم این ور اون ور و مشکل رو حل میکنم،باورنکنین چون تو کله ا ش داره نقشه های شیطانی میکشه

بله اینطوریه که سوسانو و باباش و سویونگ راه میفتن سمت اردوگاهی که اوتایی ساخته و در اون سرباز استخدام کردن و اموزش میدن
برو بچ به یون تابال میگن وقت حمله کردن به این کفتار پیر ،سونگ یانگه و اونم قبول میکنه توی راه برگشت سونگ یانگ به گیه رو اونو تکه تکه کنن

توی اردوگاه ارتش دامول،موپالمو سخت مشغوله تا بتونه لباس رزمی بسازه که تیر ازش رد نشه و بعد از ازمایش های زیاد بازم نمیتونه اینکارو انجام بده ، واسه همین میره پیش فرمانده جومونگ و باهاش درد دل میکنه و میگه من دیگه به دردت نمیخورم،جومونگ بهش دلداری میده و میگه تو گنجینه ارتش دامول هستی من منتظر میمنونم تا تو این زره رو بسازی(ایکون ادم های از خودگذشته و ایثار گر!)

جومونگ که الان دیگه بیشتر شبیه یه یاغی هست تا یه اصلاح طلب! به هر جا که میرسه حمله میکنه و فعلا که هر جا حمله کرده رو تسخیر کرده
سونگ یانگ توی هیون تو تا میتونه حاکم رو چاخان میکنه و پاچه خواری میکنه که حاکم بهش پیشنهاد میده واسه حمله به این جومونگ که الان دیگه مثل غده سرطانی شده باهم متحد بشن این پیرمرد خرفت هم قبول میکنه و راه میفته سمت خونه اش

کفتار پیرکه گورش رو گم میکنه سرباز حاکم واسش خبرمیاره که دامادت تسو و زنش سولان هنوز توی اون خراب شده موندن و دران میپوسن ،حاکم دلش میسوزه و تصمیم میگیره یه کاری بکنه

و اما به خاطر قحطی که سراسر مملکت رو گرفته از شاه گرفته تا وزرا،لباس سفید میپوشن و واسه مراسم های عجیب و غریب و بعضا بی فایده کاهن ماریونگ اماده میشن،شاه در این مدت اعلام میکنه هر کی مشروب بخوره پدرشو در میاره.

از اونجایی که یونگ پو این حرفا حالیش نیست از یه گوشه کناری گیر میاره و شروع میکنه به خوردن که افسر سونگ میاد دنبالش و میگه بیا که شاه کارت داره

این بدبخت هم نمیدونه چطوری دهنش رو پا ک کنه و تو ی راه همش "ها"میکنه توی صورت دستیارش و میگه ببین بو میده؟!!!!(ایکون غش)

خلاصه یونگ پو توی صف می ایسته و دایی اش میفهمه این از اون چیزا خورده .و لی صداشو در نمیاره
وزرا به شاه میگن که اوضاع ما خیلی خرابه و همین فردا پس فرداست که به گدایی بیفتیم،وزیر دربار میگه بهتره از هان کمک بگیریم که وزیر اعظم عصبانی میشه و میگه اونا همش به فکر اینن که روی ما سلطه پیدا کنن و این موقعیت واسه ما بده

اینجاست که ملکه به خاطر بی عرضگی شاه متلک ها میندازه و با دمش گردو میشکنه و میگه اگه بچم تسو اینجا بود اینطوری نمیشد واسه همین میره پیش شاه و میگه حالا که خودت مثلا شاه شدی چی شد؟ چه گلی زدی سر مملکت؟ بچه منو برگردون و شاه هم میگه تو خودت اینجااضافی هستی یالا برو بیرون که هر وقت لازم بشه میگم تسو بیادش

برای این که از تسو بی خبر نباشین:
تسو توی قلعه شرقی، آی به خودش میرسه،آی به خودش میرسه ،همش یا کوفت میخوره تا ملت رو میندازه به جون هم و خودش هم بهشون میخنده



Read More »»

خلاصه قسمت پنجاه و پنجم سریال افسانه جومونگ

.
0 نظرات

یونگ پو وقتی میشنوه جومونگ توی زندانه ناراحت میشه چون میدونه جومونگ میتونه واسش نفع داشته باشه اما از طرفی باورش نمیشه که باباش اینکارو کرده باشه برای همین میره زندان تابببینه واقعا اینطوری هست یا نه.

برای همین میره زندان و اونجا نگهبان ها نمیذارن وارد بشه
نخست وزیر از راه میرسه و میکه جومونگ دشمن بویو هست اگه تو هم باهاش حرف بزنی متهم به دادن اطلاعات به دشمن میشی
یونگ پو میترسه و کنار میره

جومونگ و بقیه توی زندون در حال نقشه کشیدنن که چطوری از اینجا در برن ،اویی و هیوپ داد و بیداد میکنن که یکیشون یه نی نشون میده و میگه توی این سه تا سوزن سمی هست..جومونگ میگه نگهش دار واسه روز مبادا

برادر ملکه که از این اوضاع خیلی ناراحته بهش دلداری میده و میگه سعی کن با نخست وزیر دست یکی کنی
ملکه میگه اون ادم نیست که همون موقع وزیر سر میرسه و میگه من هر کاری کردم واسه بویو بوده و الانم ضمانتتون رو پیش شاه کردم که از زندانی بودن در بیاین.
ملکه دهنش رو کج و کوج میکنه و میره زندان که تسو رو ببینه توی زندان تسو گریه میکنه و میگه ننه من هرطوری هست از اینجا میام بیرون
سوسونو و یون تابال با خفت برمیگردن گیه رو و عمه سوسونو اول یه تو گوشی به اون میزنه و بعد عهم دستور میده زندانیشون کنن
یونتابال ناراحت میشه و میگه یه روزی میاد که قدرت نداری و به من التماس میکنی
پسر عمه سوسونو از اون معذرت میخواد

همه به فکر میفتن که از جومونگ کمک بگیرن تا اینکه سایونگ بهشون میگه خیلی خودتون رو خسته نکنین که ا ون الان توی قصر زندانیه

شاه که حسابی زده به سیم اخر یوهوا و یه سویا رو به حضور نمیپذیره و اون دوتا دست از پا دراز تر بر میگردن
ملکه سر را ه اونا رو میبینه و با تمسخر به یوهوا میگه دیدی این شاهی که انقدر بهش اعتماد داشتی باهات چیکار کرد؟
یوهوا هم با دهن کجی میگه من میدونم که شاه تصمیم درستی میگیره

موپالمو و موسونگ که تازه فهمیدن چی شده تصمیم میگیرن هر طوری هست به قصر وارد بشن

برای همین موسونگ با یکی از سربازهای قدیمی حرف میزنه و به عنوان نگهبان وارد زندان میشه تا واسه جومونگ و بقیه غذا ببره

استاد چین که با یونگ پو به بوییواومده از اون میخواد هر چه زودتر جومانگ رو تحویلش بده تا بتونه بره پیش اامپراطور

شاه وقتی درخواست اونا رو میشنوه استاد رو میندازه بیرون و به یونگ پو هم میگه از این به بعد باید بری اصطبل تمیز کنی..

جومونگ وقتی موسونگ رو میبینه و میشنوه که یومیول رو دزدیدن به افراد دستور میده که امشب باید جیم شیم






Read More »»

خلاصه قسمت پنجاه و چهارم سریال افسانه جومونگ---بخش دوم

.
0 نظرات

و اما اگه یادتون باشه یونگ پو توی خیابون به گدایی افتاده بود که تصمیم گرفت به این خفت ها پایان بده و برگرده قصر


واسه همین توی راه رفتنش نخست وزیر بهش میفهمونه که همه این اتیش ها زیر سر خود منه و سعی نکن با من یکی چپ بیفتی

شاه از یونگ پو استقبال میکنه و بهش میگه خوب شد اومدی چون برای تو پست های مهمی رو در نظر گرفتم


یونگ پو شاد و شنگو ل از پیش باباش میاد بیرون که جومونگ رو می بینه و بهش میگه بیا با همدیگه خراب کاری هایی که این تسو به راه انداخته رو درست کنیم

جومونگ میگه بعد از پدرم میام پیش تو

خلاصه جومونگ به شاه میگه نمیتونم به خاطر خودم و امنیتم واینده ام اون کسایی که به من اعتماد کردم رو ول کنم...

شاه میگه اگه برگردی هر جی دارم بهت میدم اما بازم جومونگ قبول نمیکنه

به خاظر همین نخست وزیر رای نهایی رو به ژنرال هیوک اعلام میکنه و مقدمات کشتن جومونگ ،مخفیانه و بی سر و صدا وخودسرانه،انجام میشه

توی این اثنا هم سونگ یانگ که از خروج سو و یون تابال خبردار شده به بویو میره وبهشون میگه فکر نکنین که الان که تسو افتاده زندون من قدرتم رو از دست دادم یالا گورتون رو از اینجا گم کنین

به این ترتیب اخرین امید سو و بابا ش از بین میره و با خفت بررمی گردن گیه رو

سربازها واسه کشتن جومونگ و سربازهاش اماده میشن و از اون طرف هم به موپالمو اجازه ورود به قصر رو نمیدن.

جومونگ راهی قصر مادرش میشه تا اون و همسرش رو ببینه که افسر سونگ با مرام بهش میگه میخوان شما رو بکشن هر چه زودتر فرار کنین

اما این خبر دیر به اونا میرسه و جومونگ و همراهانش یه گوشه ای از قصر گیر میفتن

همه شروع به مبارزه میکنن و این قسمت مبارزه تک تک افراد نمایش داده میشه

جومونگ و بقیه از پس سربازها بر میان تا اینکه یه دفعه یه گروه کماندار اونا رو احاطه میکنن

همه به جومونگ میگن که فرار کنه و به فکر اونا نباشه اما چومونگ ترجیح میده تسلیم بشه تا بقیه هم کشته نشن

دستور کشتن جومونگ صادر میشه

همین موقع افسر سونگ به شاه خبر میده که میخوان جومونگ رو یواشکی بکشنش

شاه میره پیش وزیر و میگه کی گفته سر خود این غلطها رو بکنی؟

وزیر باز دو دو تا چهار تا میکنه و سعی میکنه شاه رو قانع کنه که اگه جومونگ ارتش دامول رو از بین نبره اونو بکشه

یوهوا وقتی از ماجرا خبردار میشه میره سراع شاه و میخواد باهاش حرف بزنه

غافل از اینکه شاه بهش میگه اگه جومونگ ارتشش رو منحل نکنه دشمن من میشه!!

یوهوا ازتعجب شاخ درمیاره

شاه بالای سر زندانی های جدید ظاهر میشه و بازم پیشنهادش رو تکرار میکنه

اما جومونگ میگه اگه حتی همین الان تخت سلطنت رو هم بهم بدی من با ارتشم میمونم

شاه عصبانی میشه و دستورزندانی کردن جومونگ رو صادر میکنه

توی زندان همه عمیقا فکر میکنن....جومونگ سر دو راهی میمونه...



Read More »»