۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

خلاصه قسمت چهل و نه سریال افسانه جومونگ

. ۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه
0 نظرات

وقتی که جومانگ سرش به حمله به حای دیگه ، گرمه موپالمو و موسانگ و اویی و ماری برای حمله به بویو نقشه میکشن، موسانگ گیر میده که منم میخوام بیام که ماری و اویی بهش میگن اونجا بچه بازی نیست که ! مما میخوایم بهترین افرادمونو ببریم تو همین جا باش از مهد کودکت غیبت نکن!


یوهوا که خیلی نگران اومدنه جومانگه ،از دکتر قصر کمک میخواد اونم میگه یه زقنبودی کوفتی میدم این کلفتت بخوره که مثل مرده ها بشه ،بعد که میندازنش بیرون بره به جومانگ خبر بده


جومانگ هم بی خبر از همه جا در پی تدارکات واسه حمله به یه قبیله ست


سولان هم که منتظر فرصته تا میخشو محکم کنه و سوار دائه سو بشه ،میگه تا دیر نشده کلک این ننه جومانگ وباباتو بکن و خودت بشین سر جاش!


دائه سو بهش برمیخوره و ناراحت میشه و با داد و بیداد ول میکنه میره بیرون

دختره واسه ددی محترمش یه نامه مینویسه که اگه جومانگ تا غروب روز پانزدهم نیادش ننه اش و زنش کشته میشن


شاه که نمیدونه باید چیکار کنه و حسابی رشته امور از دستش در رفته که رفته،با ملکه حرف میزنه و سعی میکنه با چاخان کردنش ،کارها رو راست و ریس کنه ،میگه من از سلطنت میرم کنا ر تو هم در عوص به دائه سو بگو به یوهوا و یه سویا کار نداشته باشه


ملکه میگه انگار خوشحالی خفه ات کرده؟ تو همین الانشم هیچ مقامی نداری و اگه من دستور بدم همین الان دائه سو سرجای تو میشینه!


جومانگ و دسته توی گشت زنیشون یه سرباز بویو رو که نامه سولان رو به هیون تو میبرده میبینن و جومانگ تازه میفهمه که چه بلایی داره سر مادر و زنش میاد





اولین کاری که میکنه اینکه یه چند تا دادد محترمانه سر کاهن و موپالمو میزنه و راه میفته که ماری رو پیدا کنه تا پوست از سرش بکنه



سوسونو وارد بویو میشه و به محض ورودش میفهمه که دائه سو بازم دسته گل اب داده واسه همین یه نام مینویسه به باباش تا راههای مخفی قصر رو بهش بگه

دکتر قصر یه ماده به کلفت یوهوا میده و اونم با ترس و لرز قورت میده

کاهن قصر به ملکه نسبت به کارهای دائه سو هشدار میده ومیگه برای اینکه مردم رو بیشتر از این تحریک نکنین یوهواو یه سویا رو توی اتاقشون زندانی کنین


ماری وبقیه به خاطر امنیت بیش از حد قصر تصمیم میگیرن فعلا حمله رو عقب بندازن وبرگردن جنگل

ندیمه یوهوا به ظاهر میمیره و خود نارو معانیه اش میکنه و وقتی می بینن مرده از قصر میندازنش بیرون تا مردم نبینن که تو زندان مرده


جومانگ که از اردوگاهش به سمت بویو حمله کرده اولین کاری که بعد از پیدا کردن این سه تا میکنه اینه که

یکی یه سیلی جانانه تقدیمشون میکنه و میگه کی به شما اجازه داده همینطوری راه بیفتین؟

اونا میگن اگه تو میرفتی میکشتنت

جومانگ میگه اگه قرار به مردنه ما همه با هم میمیریم!


روز موعود دائه سو دو تا گروگانشو توی قصر میشونه و میگه بیشینین تا جومانگ بیاد




یوهوا میگه اگه منتظرشی خیلی گیر نده که اون نمیاد چون من بهش گفتم

ما دوتا میخوایم جونمون رودر راه اهداف اون بدیم






همون موقع جومانگ توی جنگل به سمت قصر به راه میفته که ندیمه که زنده شده نامه یوهوا رو بهش میده و جومانگ بعد از اون همه قسم و ایه ای که مادرش داده دیگه چاره ای نداره جز اینکه به قصر نره


شب میشه ودائه سو و زنش کنف میشن



سولان که خیلی عصبانی میشه با داد از دائه سو میخواد اونا رو همین الان بکشه اما دائه سو نمیتونه


اونا رو تو ی اتاقشون زندانی میکنن و طبق معمول یوهوا مریض میشه و روبه قبله میخوابه


جومانگ که تک و تنهاست و نمیدونه چه بلایی سرمادرش و زنش اومده از جمع کناره گیری میکنه تا اینکه سایونگ با نامه سوسونو سرمیرسه


توی نامه نقشه راههای مخفی قصر کشیده شده....





Read More »»

خلاصه قسمت چهل و هشتم سریال افسانه جومونگ

.
0 نظرات

خب یادتونه که جومانگ حسابی جو زده شده بود که باید برو بچ مهاجرین توی راه رو که دارن از سمت بویو به هان میرن نجات بده

موپالمو نفس نفس زنون از راه میرسه و بهش میگه وایسا که حاج خانوم گفته یه کلکی تو کاره،جومانگ هم بالاجبار صبر میکنه تا یومیول بیادش،این درست زمانیه که نارو داره به ظاهر مهاجرها رو منتقل میکنه به هان،دائه سو که به تازگی مغزش رو اجاره داده با کل کل و دعوا از کاهن قصر میخواد کاری کنه تا بفهمه جومانگ کجاست،زنه میگه این کار من نیست،دائه سو میگه من نون مفت به کسی نمیدم،دارم نونتو میدم باید هر کاری میگم بکنی


خلاصه ،شاه هم که نمیتونه بشینه و ببینه جومانگ گیر میفته میخواد از قصر بره بیرون که نگهبانهای قصر جلوشو میگیرن و میگن دائه سو مارو میکشه،برگرد تو ،شر نشو!

یوهوا که این جریانات رو میبینه به دائه سواعتراض میکنه که همون موقع ملکه هم میاد میگه خیلی حرف نزن که تو خودت هم قاچاقی زنده هستی و شاه که مرحوم بشه انشالله شما رو هم روش دفن میکنیم
بالاخره مادمازل میرسه و به جومانگ میگه باباتو همینطوری و با همین کلک گرفتن تو د یگه گول نخور،جومانگ از جریان بی خبره تصمیم میگیره اول ماری و اون دوتا رو بفرسته تحقیق بعد به حرف یومیول گوش کنه

ماری و هیوپ و اویی میرن تو جنگل و دشت نگهبانی که میبنن به به،مهاجرا دارن میان و ارتش اهنی هم دنبال سرشونن
به جومانگ خبر میدن و جومانگ هم واسه حمله به اونا نقشه میکشه



اول از همه از شر اهنی ها خلاص میشن و بعد هم هوا که تاریک میشه کلک ارتش نارو رو میکنن،نارو گیج و تک و تنها مونده که جومانگ یه چند تا ناز شصت بهش نشون میده و میگه نمی کشمت تا بری به دائه سو بگی اگه بخواد ما رو نابود کنه پوستشو میکنیم


نارو با فلاکت برمیگرده و میگه شاهزاده روم سیاه،این جومانگ از قبل دست ما رو خونده بود



شاخ دائه سو در میاد که چطوری جومانگ از نقشه اونا سر در اورده،نخست وزیر میگه اون سالیکه من واسه باباش نفشه کشیدم یومیول هم خبر داشت حتما هم الان اون بهش خبر داده
،پدر زنش میگه والا تو از همون اول هم به درد مانمیخوردی....

ملکه که میبینه اوضاع خیلی خیطه و دائه سو حسابی ضایع شده،بهش میگه از زن و ننه جومانگ استفاه کن تا خودشو بگیری

دائه سو میگه همه بهون میخندن،ننه اش میگه باشه ،یه مدت میخندن بعد یادشون میره
خلاصه ،دائه سو ننه و زن جومانگ رو میگیره و میگه اگه این پسر بلا گرفته ات خودشو نشون داد که هیچ ،نداد من میدونم و اون و شما دوتا که میکشمتون
یوهوا میگه اون نمیاد خودم بهش گفتم پاشو اینجا نذاره..دائه سو عصبانی میشه
شاه هم که از هیچی خبرنداره توسط دکترش میفهمه عشقشو زندانی کردن هر طوری هست از اتاقش باشمشیر تو دستش میره بیرون

یه مشت داد و بیداد سر دائه سو میکنه و بعد هم حالش بد میشه و میبرنش اتاقش
یونتابال در به در هم یه جای یه تکه زمین خشک بی اب و علف رو پید میکنه و میخواد همونجا مستفر بشه
و اما سوسو نو که واسه سفر تجاری رفته بود،ابش با بازرگانهای اون شهر تو یه جوب نمیره و هر کاری میکنه که



نمکهاشو به قیمت خوب بفروشه اونا زیر بار نمیرن
سوسو نو خبر جنگ جومانگ رو میشنوه و یادش به.........


سربازهای دائه سو نامه اونو که خبر زندانی کردن زن و مادر جومانگ درش هست به ماری میدن،این سه تا موندن که این خبر رو چه طوری به جومانگ بدن



این مصادف هست با زمانی که جومانگ نقشه حمله به یه قبیله رو کشیده


ماری با یومیول مشورت میکنه تا چطور این مشکل رو حل کنن
تو ی زندان،یوهوا تمام تلاششو میکنه تا نذاره جومانگ به بویونزدیک بشه



Read More »»